مناسبت ها
اوقات شرعی
اوقات شرعی به افق تهران
اذان صبح: 04:28:30
طلوع آفتاب: 05:52:23
اذان ظهر: 11:57:07
غروب آفتاب: 18:01:52
اذان مغرب: 18:19:56
نیمه شب: 23:15:11
حدیث روز
  • امام حسین علیه السلام
  • لا أفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق ؛
  • تاریخ طبرى، ص 1، ص 239
( فرازهایی از مقتل) کتاب آه، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی
.

پدرم علی به فدای تو یا حسین 

 حمید ابن مسلم نقل کرده:
دیدم زنها را از چادرها بیرون کردند
 و آتش در آنها زدند.
 زنان سر برهنه، جامه هاشان ربوده، 
پای برهنه، گریان، بیرون آمدند خوار و اسیر؛
 گفتند «شما را به خدا ما را نزدیکِ مقتلِ حسین برید.»
 چون بردند و دیده ی زنان بر کشتگان افتاد
 فریاد برآوردند و بر روی زدند.
به خدا قسم فراموش نمی کنم زینب دختر علی را:
 دشمن و دوست را بگریانید، چون برادرش را 
برخاک افتاده دید.
   زاری کرد و به آوازِ سوزناک گفت:
     «یا محمداه!
   فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند.
   این حسین است:
   به خون آغشته، پیکرش پاره پاره.
   یا محمداه!
   دخترانت اسیر شدند
   و فرزندانت کشته
   در این دشت فتاده اند
   و باد گردوغبار بر پیکرشان می پراکند.
   روسپی زادگان کشتندنشان.
   به خدا شکایت می بریم
   و به محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا 
   و حمزه سیدالشهداء.



  دریغا دریغ!
 
 امروز جدم رسول خدا کشته شد.   پدرم فدای آن که گره های بندِ خیامِ او را گسیختند.   پدرم فدای آن که غمین بود تا جان سپرد.   پدرم فدای آن که لب تشنه بود تا جان سپرد.   پدرم فدای آن که از محاسنش خون می چکید.   پدرم فدای آن که جدش محمدِ مصطفی است.
  ای اصحابِ محمد!   اینها فرزندانِ مصطفایند   که چون اسیران می کِشند و می برندشان.»*
 
    ___________________________ 
       * «وامحمداه! صلی علیک ملائکة السماء. هذا حسین بالعراء، مرمل بالدماء، مقطع الاعضاء، واثکلاه، و بناتک سبایا، 
       الی الله المشتکی و الی محمد المصطفی و الی علی المرتضی و الی فاطمة الزهراء، و الی حمزة سیدالشهداء
       وامحمداه! و هذا حسین بالعراء، تسفی علیه ریح الصباء، قتیل أولاد البغایا. واحزناه، واکرباه علیک یا أبا عبدالله، 
       ألیوم مات جدی رسول‏الله ,. 
       بأبی من لا غائب فیرتجی، و لا جریح فیداوی. بأبی من فسطاطه مق
        طع العری. بأبی من نفسی له الفداء. 
       بأبی المهموم حتی قضی. بأبی العطشان حتی مضی.
       یا أصحاب محمد، هؤلاء ذریة المصطفی یساقون سوق السبایا.



لا يوم كيومك 

ولدي حسين
 
 عمر ابن سعد سرِ حسین را   با خولی ابن یزید اصبحی و حمید ابن مسلمِ ازدی  سوی عبیدالله فرستاد.
 و سرِ دیگران از اصحاب و اهل بیت را بفرمود جدا کردند: هفتاد و دو سر بود،
که با شمر و قیس ابن اشعث و عمرو ابن حجاج بفرستاد.
 
عصرِ عاشورا  حرمِ حسین و دخترانِ وی، همه اسیر شدند و به اندوه و گریه شام کردند.
   و شب را به سر بردند: نه مردی داشتند، نه مددکاری.
   دشمنان از ایشان بیزاری می نمودند، 
   و برای تقرب به عمرسعد و خوشایند ابن زیاد
   آزار و توهینشان می کردند.
 
   ___________________________
      * و سُبیت بعدک ذراریک، و وقع المحذور بعترتک و ذویک، فانزعج الرسول و بکی قلبه المهول  وفجعت بک أمک الزهراء
       پس ازتو فرزندانت به اسیرى رفتند، و وقایع ناگوارى به
خانواده ات وارد شد، پس رسول خدا مضطرب وپریشان گردید، و قلبِ هراسناكَش بگریست، 
       و مادرت زهـراء ازانـدوهِ مصیبـتِ تو دردمند شد.
      (از زیارت ناحیه مقدسه)
 




بی کسی ات می کُشَدَم

قلبِ کمانِ حرمله هم تیر می کِشد...
 
حسین آهنگِ جنگ کرد به نفس خویش
و فریاد زد:
  هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ 
  هل من موحد یخاف الله فینا؟ 
  هل من مغیث یرجو الله فى اغاثتنا؟
  هل من مغیثٍ یُغیثنا لوجه الله؟
 
  «آیا کسی هست که دشمن را از حرمِ رسول الله براند؟
   آیا خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟
   آیا فریادرسی هست که برای ثواب، ما را یاری کند؟» 
 
صدای زنان به شیون بلند شد.
حسین روی بگردانید.
صدای طفلی شنید که از تشنگی می گرید...
طفلی از آن خویش بود.
شیرخواری بود، نامش عبدالله !
او را بگرفت و گفت:
«ای مردم!
اگر بر من رحم نمی کنید، بر این طفل رحم کنید.»*
 
حرملة ابن کاهلِ اسدی تیری بیفکند
که در گلوی طفل آمد
و او را ذبح کرد.
 
 
 

ای منتقم دو دست عباس

  وقتی عباس رفت و کشته شد
لشکری باقی نمانده بود.  
چون حسین او را بر کنارِ فرات بر زمین افتاده دید
بگریست و فرمود:
«الان إنکسر ظَهري و قلّت حیلتی.» 
 
[ چون کار حسین بدین جا کشید]
   فرشتگان بانگ به گریه بلند کردند و گفتند:
   «ای پروردگار! 
   این حسین، برگزیده تو، و پسرِ دخترِ پیغمبرِ توست.»
 
   خدا سایه قائم را به آنها نمود و گفت:
   «به این انتقام می کشم خونِ او را.»
 * قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جعفر ابن محمد الصادق علیه السلام: 
«لَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَیْنِ مَا كَانَ ضَجَّتِ الْمَلَائِكَةُ إِلَى اللَّهِ بِالْبُكَاءِ وَ قَالَتْ «یُفْعَلُ هَذَا بِالْحُسَیْنِ صَفِیِّكَ وَ ابْنِ نَبِیِّكَ»  
  قَالَ فَأَقَامَ اللَّهُ لَهُمْ ظِلَّ الْقَائِمِ  وَ قَالَ «بِهَذَا أَنْتَقِمُ لِهَذَا»    
 كافی ج1 ص465

عمر سعد بقیة روزِ عاشورا و فردای آن تا ظهر، در کربلا بماند   و کشتگانِ خودشان را گرد آورد   و نماز گزارد بر آنها و به خاک سپرد   و حسین و اصحابِ او را همچنان در بیابان گذاشت.
   پس حمید ابن بکیر احمری را گفت فریاد بزند که   «لشکر روانه کوفه شوند!»   و خود با هر که از کسانِ حسین مانده بود، آماده رفتن شد.
   گلیم ها بر جهازِ شتر کشیدند   و زنان را سوار کردند - بی تشکچه -   و میانِ آن همه دشمن، با روی باز، کشان کشان می بردند.
 
   (و آنان ۲۰ زن بودند و ۱۲ پسر از بنی هاشم که اسیر شدند.   علی ابن الحسین آن روز ۲۲  ساله بود   و محمد ابن علی ابن الحسین [الباقر] ۴ سال داشت.   و حسن، معروف به حسن مثنّی، نیز با ایشان بود   و نیز زید و عمرو و فرزندانِ حسن ابن علی با ایشان بودند.)
 
   حسین بگریست و می گفت:
«خدایا! حکم کن میانِ ما و این مردمی که ما را خواندند تا یاری کنند،آن گاه ما را کشتند.»
 
دو دست زیرِ گلوی او گرفتو چون پر شدبه آسمان پاشیدو گفت :«چون خدا می بیند، آنچه بر من آمد سهل باشد.»**
 
و خونِ او بر زمین ریخت و گفت:«ای پروردگار! اگر نصرت را از آسمان بر ما بسته ایپس بهتر از آن نصیبِ ما کن
و از این ستمکاران انتقامِ ما را بگیر.»
حصین ابن تمیم تیری افکند که در لبِ او جای گرفت و خون از دو لبش روان گشت.
 
از اسب به زیر آمدو با غلافِ شمشیر قبری کندو طفل را به خون آغشته دفن کرد.
 
___________________________
*  «ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل»
** «هوّن ما نزل بی انه بعین الله تعالى‏»
   
 
 

می دانید چه جگری از رسول الله شکافتید؟!
 
حذام ابن ستیرِ اسدی نقل می کند:
   زینب، دختر علی ابن ابی طالب، سوی مردم اشارت کرد  كه خاموش باشند.
   دم ها فروبسته شد
   و زنگ و جرس از بانگ و نوا ایستاد.
   پس، خدای را ستایش کرد و درود بر رسولِ او فرستاد.
   (و من هرگز زنی مخدره ندیده بودم، گویاتر از وی؛
   گویی بر زبانِ امیرالمؤمنین علی سخن می راند.)
   گفت:
   «ای مردمِ کوفه!
   ای گروهِ دغا و دغل و بی حمیّت!
   اشکتان خشک نشود و ناله تان آرام نگیرد.
   مَثَلِ شما مَثَلِ آن زن است
   که رشته خود را پس از محکم تافتن و ریستن، 
   باز تارتار می کرد.
   سوگندهاتان را دستاویزِ فساد کرده اید.
   چه دارید به جز لاف و نازش و دشمنی و دروغ!؟
   مانندِ کنیزان چاپلوسید و چون دشمنان سخن چین.
   چون سبزه ای بر پِهِن روییده هستید
   و چون گچی روی قبر بدان اندوده.
   (ظاهرتان زیباست و به آرایش، و باطنتان گندیده.)
   برای خود بدتوشه ای پیش فرستادید
   که خدای را بر شما به خشم آورد
   و در عذاب جاودان مانید.
   می گریید!؟   آری، بگریید!
   که شایسته گریستن اید.
   بسیار بگریید و اندک بخندید، 
   که عارِ آن شما را گرفت و ننگش بر شما آمد؛
   ننگی که هرگز از خویشتن نتوانید شست.
   و چگونه از خود بشویید این ننگ را؟
   که فرزندِ خاتم انبیاء و سید جوانانِ اهل بهشت را کشتید.
   می دانید چه جگری از رسولِ خدا شکافتید!؟
   و چه حرمتی از وی بدریدید و چه خونی ریختید!؟
   من می ترسم عذابی بر شما نازل شود
   مانندِ آن عذاب که قومِ ارم را هلاک کرد.»
 
   علی ابن الحسین گفت:
   «ای عمه! آرام باش.
   باقی ماندگان را باید از گذشتگان عبرت گیرند
   اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیْرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیْرَ مُفَهَّمَة
   و تو بحمدالله ناخوانده دانایی، و نیاموخته خردمند »           پس  زینب از آنها روی بگردانید...
 
 

همه که به آرزوهایشان نمی‌رسند ... 
آنقدر « مشک » را به سینه چسباند،
 همانجا لقبش دادند به « ابا القربه »
آخر هم هرکاری کرد
 نشد آب را به خیمه ها برساند 
از مشک آب نه 
آخرین آرزوی عباس 
آبروی عباس می‌ریخت ... 
 
ذخيره الهي 
  حمید ابن مسلم نقل کرده:
   به علی ابن حسین رسیدم.
   دیدم بیمار است، بر بستر افتاده
  و شمر ابن ذی الجوشن در آن خیمه با پیادگان بر سرِ وی بودند.
   می گفتند «این را نمی کشی؟»
   شمر شمشیر برکشید تا او را بکشد.
   من گفتم «سبحان الله! این نوجوان است.
   همین بیماری او را از پای در آورده است.»
   ایستاده بودم   و هر کس می آمد و می خواست آزاری به او رساند جلوگیری می کردم   تا وقتی عمر سعد رسید.
   عمر سعد دستهای شمر بگرفت و گفت:
   «از خدا شرم نداری و می خواهی این جوان بیمار را بکشی؟»
   شمر گفت «فرمانِ امیر است که همه فرزندانِ حسین را بکشم.»
   زینب دختر علی بیرون آمد و گفت:   «او کشته نشود، مگر من هم با او کشته شوم.»
   شمر دست بداشت.

 

نحن انصار الحسين 
  علی ابن الحسین بیرون آمد 
  و مردم را اشارت فرمود که خاموش باشند.
  خاموش شدند
  و او ایستاده سپاسِ خدای گفت و بر نبی درود فرستاد.
  آن گاه گفت:
   «ای مردم!   هرکس مرا می شناسد، می شناسد
   و هر کس نمی شناسد، من علی فرزند حسینم
   که در کنارِ فرات او را کشتند
   بی آنکه خونی طلبکار باشند و قصاصی خواهند.
   من پسرِ آن کسم که حرمتِ او را شکستند
   و مالِ او را تاراج کردند  و عیالِ او را به اسیری گرفتند.   منم پسرِ آن که او را به زاری کشتند،
   و این فخر ما را بس.
   ای مردم!
   شما را به خدا سوگند می دهم؛   آیا در خاطر دارید سوی پدرِ من نامه نوشتید و او را فریب دادید
   و پیمان و عهد و میثاق بستید و باز با او کارزار کردید  و او را بی یاور گذاشتید؟
   هلاک باد شما را!
   چه توشه ای برای خود پیش فرستادید!
   به کدام چشم به روی رسول الله نظر می افکنید وقتی با شما گوید:
   «عترتِ مرا کشتید و حرمتِ مرا شکستید؛ پس، از امّتِ من نیستید» ؟»
  صدای مردم به گریه بلند شد
  و به یکدیگر می گفتند «هلاک شدید و نفهمیدید.»
 
علی ابن الحسین گفت:
   «خدای رحمت کند، آن کس که نصیحتِ من بپذیرد
   و وصیتِ مرا محض خدا و رسول و خاندانِ وی نگاه دارد.»
    همه گفتند :
   «یابن رسول الله! ما فرمانبرداریم و پیمانِ تو را نگاه داریم.
   فرمانِ خویش بفرمای: که ما جنگ کنیم با هر که جنگِ تو خواهد. و قصاصِ خونِ تو را از آنها که بر تو و ما ستم کردند، بخواهیم.»
  علی ابن الحسین گفت:
   «هیهات! هیهات!
   ای بی وفایانِ مکار! میانِ شما و ما شهوات حایل آمد.
   می خواهید مرا هم همان اعانت که به پدرانم کردید، بکنید!؟
   هرگز!  سوگند به پروردگار!
   آن زخم که دیروز از کشتنِ پدرم و اهلِ بیت وی بر دلم رسید
   هنوز به نشده و التیام نیافته.  داغِ پیغمبر فراموش نگشته،
   داغِ پدرم  و فرزندانِ پدر و جدم، 
   موی رخسار مرا سپید کرده
   و تلخیِ آن میانِ حلقوم و حنجره من است
   و اندوه آن در سینه من مانده...                               خواهش من این است: نه با ما باشید، نه بر ما.»
    



خون خدا
 
حسین ایستاد تا دمی بیاساید، از خستگیِ جنگ.
همچنان که ایستاده بود، سنگی بیامد
و بر پیشانیِ او رسید.
پس، جامه برداشت که خون را از روی برگیرد...
تیری تیز، سه شاخه، زهرآلوده بیامد
و بر سینه او نشست.
سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
«خدایا، تو می دانی مردی را می کشند 
که روی زمین پسرِ پیغمبری غیرِ او نیست.»
آن گاه، آن تیر بگرفت و از پشت بیرون آورد:
خون مانندِ ناودان برجست.
دست بر آن زخم گذاشت.
چون پر شد، سوی آسمان پاشید:
یک قطره از آن برنگشت
و سرخی در آسمان دیده نشده بود تا آن لحظه.
بار دوم، دست بر آن نهاد 
و روی و محاسن را بدان آغشته کرد و گفت:
«جدّ خویش، رسول الله را چنین خضاب شده دیدار کنم.»
 
بايد از اين غصه مرد 
 
   اسب حسین به حمایتِ او بر سواران حمله کرد
   و هر سوار را بر زمین می افکند
   و زیرِ پا می مالید، تا چهل تن.
   آن گاه از دستِ دشمن گریزان، سویِ حسین آمد
   و کاکل و مویِ پیشانی در خونِ او آغشته کرد
   و سوی سراپرده زنان آمد:
   شتابان و گریان و شیهه زنان.
   دخترانِ پیغمبر بانگِ او شنیدند
   و از سراپرده ها بیرون آمدند.
   اسب را زبون و بی سوار دیدند
   و زین را بر آن واژگون.
   فریاد به گریه و شیون برآوردند  و ام کلثوم دست بر سر نهاد و گفت:
   «این حسین است: در میدان افتاده،   در کربلاء سرِ او از قَفا بریده،   و عمامه و ردای او ربوده.» 
   این بگفت و بیهوش شد.
   اسبِ حسین دستها بر زمین می زد   ونزدیکِ خیام سر بر زمین می کوفت   تا بمُرد.
  
   |    :   ( فرازهایی از مقتل) کتاب آه، ترجمه نفس المهموم شیخ عباس قمی

ارسال نظر:
ارسال
نظرات کاربران:
خانه چاپ ارسال به دوستان نسخه متنی کوچک کردن متن بزرگ کردن متن دانلود خروجی پی دی اف خروجی میکروسافت ورد
تعداد بازدید : 3674
6/10 (تعداد آرا 2 نفر )